حکایت و داستان کوتاه مرد خسیس و طلاها

 

 

سایت مطالب مفید در این پست برایتان یک داستان کوتاه و طنز آماده کرده است که در ادامه به آن می پردازیم

داستان از جایی شروع می شود که مردی خسیس همهی قروتش را به بازاری برد و فروخت و در عوض آن طلا خرید.
او طلاها را در گودالی در حیاط خانه‌اش پنهان کرد.
مدت زیادی گذشت و او هر روز به طلاها سر می‌زد و آنها را زیر و رو می‌کرد.
تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد.
همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت.
روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت.
او شروع به شیون و زاری کرد و مدام به سر و صورتش می‌زد.
رهگذری او را دید و پرسید:
«چه اتفاقی افتاده است؟»
مرد حکایت طلاها را بازگو کرد.
رهگذر گفت: «این که ناراحتی ندارد. سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست.
تو که از آن استفاده نمی‌کنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟»

ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست
بلکه در استفاده از آن است.
چه بسیار افرادی هستند که پولدارند
اما ثروتمند نیستند
و چه بسیار افرادی که ثروتمندند
ولی پولدار نیستند.

افرادی هم هستند که علم دارند اما عقل کافی برای استفاده از علم خود ندارند

 

 

 

 

 

 

 

 

تبلیغات بنری

این مطلب دارد بدون نظر

error: کلیک راست ممنوع است برای حفظ کپی رایت سایت